نگارا، چرا شدي نهان از نهان من؟

شاعر : اوحدي مراغه اي

چه کردم که گشته‌اي جهان از جهان مننگارا، چرا شدي نهان از نهان من؟
همي بر نداشتي دهان از دهان منبه کينم مخاي لب، چو آنم که پيش ازين
به نوعي که تنگ شد مکان از مکان منچو من پر شدم ز تو، ز من پر شد اين جهان
نيابد به عمرها نشان از نشان منچنان در تو گم شدم که: گر جويدم کسي
چرا دور مي‌کني دکان از دکان من؟چو سرمايه‌ي دکان مرا در سر تو شد
ولي در تو کي رسد زيان از زيان من؟به گوشت همي رسد که: من مي‌کنم زيان
که بر مي‌کند کنون زبان از زبان منمرا در دل آتشيست نهفته ز هجر تو
خبرها بسي بود عيان از عيان منچو شد در دلم پديد خبرها، که مي‌شنيد
بسي فيضها که شد روان از روان منبسي فتنها که گشت پديد از جمال تو
که غيرت برد همي زمان از زمان منمرا در زمين مجوي، مرا از زمان مپرس
سخن کاوحدي کند بيان از بيان منبخوانند سالها،درين وجد و حالها